تبليغاتX
اشو - باگوان شری راجنیش OSHO RAJNEESH - عقده حقارت ( اشو )

اشو - باگوان شری راجنیش OSHO RAJNEESH

قطره ای که در اقیانوس هستی حل شد...

پرسش دوم

اشوی عزیز، آیا واقعاٌ چیزی به نام عقده ی حقارت وجود دارد؟

 ذهن ياوه گوPsychobabble ! امروزه روانشناس ها جای الهیون را گرفته اند. الهیون منسوخ شده اند، روانشناسان روی کار آمده اند. و آنان واژگان عظیمی را درست کرده اند: کلمات بزرگ و کلمات عجیب و غریب! و وقتی که بتوانی از کلمات بزرگ و عجیب و غریب استفاده کنی __ که واقعاٌ چیزی جز ورور کردنgibberish  نیست، می توانی مردم را تحت تاثیر قرار دهی. آیا می دانید که واژه ی جیبریش از کجا آمده؟ از نام یک عارف صوفی به نام جبارJabbar  گرفته شده. او عادت داشت حرف های بی معنی بزند، زیرا او به این ادراک رسید که هرچه ما می گوییم بی معنی است. پس چرا حتی تظاهر کنیم که معنی دارد؟

 جبار واقعاٌ شروع کرد به حرف های بی معنی زدن. او از صداها و کلمات استفاده می کرد ولی هیچکس قادر نبود او را دنبال کند که چه می گوید. هرکسی آزاد بود که تفسیر خودش را داشته باشد. پیروان جبار زیاد بودند __ زیرا وقتی که مرشد درک نشود، برای مریدان بسیار آسان است تا از او پیروی کنند، زیرا آنوقت می توانند تعبیر و تفسیر کنند!

 برای مثال، اگر از جبار سوال می کردید، "خدا چیست؟" او می گفت، "هو هوHoo hoo "! حالا این برعهده ی شماست تا پیدا کنید که "هو هو یعنی چه! و همه در پیداکردن چیزها زرنگ هستند. کسی فکر می کند که او به این اشاره دارد که همه چیز سرو ته است، بنابراین هرچه که تاکنون فکر می کردید، باید سرو ته شود. برخی از مریدان شروع کردند به خواندن متون مذهبی از آخر به اول!

 ولی یک چیز در این مورد خوب بود: جبار می باید از تمام این نمایش لذت برده باشد!
او می باید از اینکه مردم چقدر می توانند تفسیر کنند واقعاٌ لذت برده باشد. واژه ی انگلیسی جیبریش gibberish از جبار می آید.

 امروزه بزرگترین واژگان بی معنی که مد شده در رشته ی روانشناسی است. فروید واقعاٌ زبانی تازه ایجاد کرد: روانکاوی چیزی نیست جز یک زبان جدید. برای چیزهای جزیی، برای چیزهایی که همه درک می کنند، او واژگانی مشکل درست کرد: "عقده ی اودیپوس" Oedipus complex__برای یک نکته ی کوچک که هر پسری عاشق مادرش است. حالا اگر بگویی که هر پسر عاشق مادرش است، هیچکس فکر نمی کند که تو انسانی دانش آموخته هستی، ولی اگر بگویی، "این پسر از عقده ی اودیپوس رنج می برد،" به نظر......

 یک زن یهودی با زن همسایه صحبت می کرد و به او گفت، "روانکاوی که مشغول درمان پسرم است گفته است که او عقده ی اودیپوس دارد."

و زن همسایه گفت، " اودیپوس شودیپوس Oedipus schoedipus ! مهم نیست؛ تا وقتی که پسر خوبی است و عاشق مادرش است، اشکالی نداره!"

 حالا، این واژه ی عقده ی حقارت inferiority complex .....چیزی به نام عقده ی حقارت وجود ندارد، آنچه که هست پدیده ی نفسego  است. و به سبب پدیده ی نفس دو امکان وجود دارد. اگر انسانی نفسانی باشی، حتما خودت را با دیگران مقایسه می کنی. نفس بدون مقایسه نمی تواند وجود داشته باشد، بنابراین اگر واقعاٌ می خواهی نفس را بیندازی، مقایسه کردن را رها کن. تعجب خواهی کرد، نفس کجا رفته است؟ مقایسه کن و نفس وجود خواهد داشت و نفس فقط در مقایسه است که می تواند وجود داشته باشد. نفس یک چیز واقعی نیست،
یک افسانه fiction است که از مقایسه کردن ساخته می شود.

 برای مثال، از باغی می گذری و به یک درخت بلندبالا برمی خوری. مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی. اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری، ابداٌ مشکلی وجود ندارد. درخت تنومند است: خوب که چی! بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی. و درختان دیگری هم هستند که چنان تنومند و بزرگ نیستند،
ولی هیچکدام از عقده ی حقارت رنج نمی برند. من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده ی حقارت یا از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد. حتی بلند ترین درختان، سرو لبنانیLebanon Cedar ، حتی آن هم از عقده خودبزرگ بینی superiority complex  رنج نمی برد، زیرا مقایسه وجود ندارد.

 انسان مقایسه را خلق می کند، زیرا نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود. ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن. و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است، زیرا میلیون ها انسان وجود دارند: کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است، کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد، کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است، کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است، کسی چنان است و دیگری چنین است. اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان..... عقده ی حقارت بزرگی گردآوری می کنی. ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است.

 آنان که دیوانه تر هستند از عقده ی خودبرتربینی رنج می کشند. آنان چنان دیوانه هستند که نمی توانند ببینند که میلیون ها انسان دیگر به راه های مختلف از آنان برتر هستند. آنان چنان وسواس نفسشان را دارند که نسبت به هرچه که از آنان برتر  باشد بسته باقی مانده اند، همیشه به پایین تر و کوچک تر نگاه می کنند. چنین گفته شده که مردم دوست دارند با کسانی ملاقات کنند که به نوعی از آنان فرودست تر باشند؛ این برایشان بسیار تغذیه کننده است. مردم از کسانی خوششان می آید که از نفسشان حمایت کنند.

 شخص دیوانه تر دچار عقده ی خودبرتربینی است، زیرا او همیشه چیزهایی را انتخاب می کند که به او احساس برتری بدهد. ولی او می داند که کلک می زند. چگونه می تواند خودش را فریب بدهد؟ او می داند که فقط نکاتی را انتخاب کرده است که به او احساس برتربودن بدهد، او از چیزهایی که انتخاب نکرده است آگاه است،  او حاشیه و مرز را می شناسد و از آن بخوبی باخبر است. بنابراین عقده ی برتربینی او همیشه متزلزل است: روی ماسه بنا شده است، آن خانه هرلحظه می تواند فروبریزد. او از تشویش رنج می برد زیرا خانه ای روی ماسه ساخته است.

 مسیح می گوید: خانه ات را روی ماسه ها بنا نکن، صخره ای پیدا کن.

 انسان سالم تر از عقده ی حقارت رنج می برد زیرا او به اطراف نگاه می کند، در دسترس هرآنچه که در اطراف می گذرد هست و شروع می کند به گردآوری این فکر که او حقیرتر است. ولی این هردو سایه های نفس هستند، دو روی سکه ی نفس. انسان خودبرتربین در ژرفای وجود عقده ی کهتری دارد و انسانی که از عقده ی کهتری رنج می برد، در ژرفای وجودش یک عقده ی برتری حمل می کند؛ می خواهد برتر باشد.

 شنیده ام ؛  نمیدانم چقدر درست است ؛ مورارجی دسای Morarji Desai  (نخست وزیر وقت هندوستان م.) از یک روانکاو سوال کرد ، البته در خلوت!  "چرا من از عقده ی حقارت رنج می برم؟"

روانکاو وارد یک تحلیل عمیق شد: روزها و روزها مورارجی دسای روی کاناپه دراز کشیده بود و به تداعی آزادfree association  مشغول بودند. و آنگاه روزی روانکاو با خوشحالی فریاد کشید، "قربان، من گواهی و شهادت می دهم که شما عقده ی حقارت ندارید، ابداٌ نباید نگرانش باشید."

و مورارجی دسای هم خوشحال بود. او گفت، "ولی من همیشه فکر می کردم که این عقده را دارم و حالا تو می گویی که ندارم. باید حق با تو باشد. ولی آیا می توانی توضیح بدهی که چگونه با این همه قاطعیت این را می گویی؟"

و روانکاو گفت، "قربان، شما احساس حقارت نمی کنید ،  بلکه فقط حقیر هستید!"

 به جز سیاست بازهاpoliticians ، من فکر نمی کنم هیچکس حقیر باشد. من برای
سیاست بازها استثنا قایل می شوم. درواقع، اگر کسی از عقده ی حقارت در رنج نباشد، ابداٌ وارد سیاست نمی شود. سیاست حیطه ای است برای کسانی که از عقده ی حقارت رنج
می برند، زیرا آنان می خواهند به خودشان و به دنیا ثابت کنند که حقیر نیستند: "ببینید، من نخست وزیر شده ام، یا رییس جمهور! حالا چطور می توانید بگویید که من حقیر هستم؟ من ثابت کرده ام که حقیر نیستم." سیاست مردمانی را جذب می کند که بسیار نفسانی هستند و از عقده ی حقارت رنج می برند.

 هنرمندان درست در قطب دیگر قرار دارند: آنان از عقده ی خودبزرگ بینی رنج می برند. آنان می دانند که آفریننده هستند، می دانند که با کیفیتی زاده شده اند تا چیزی در دنیا خلق کنند. سیاست بازها از عقده ی حقارت رنج می کشند و سعی دارند به مقام های بالاتر و بالاتر برسند، برای اینکه به خودشان و دیگران اثبات کنند که چنین نیست. هنرمندان از عقده ی خودبزرگ بینی رنج می کشند، برای همین است که هنرمندان پیوسته میان خودشان نزاع
می کنند. هیچ هنرمندی هیچگاه نمی پذیرد که هنرمندی دیگر چیزی را به این دنیا پیشکش کرده است. آنان پیوسته از همدیگر انتقاد می کنند؛ نمی توانند باهم دوست باشند، همگی مردمانی برتر هستند!

 عارف کسی است که حماقت تمام این بازی را دیده است، تمام بازی نفس را. و این سه دنیایی است که در دسترس است: دنیای سیاست بازها ، دنیای رقابت های سیاسی ؛ دنیای هنرمندان و دنیای عارفان.

 عارف کسی است که دیده است تمام این مقایسه ها کاذب است و بی معنی؛ او دست از مقایسه برداشته است. لحظه ای که از مقایسه کردن بازبایستی، فقط خودت هستی، نه برتر و نه کهتر.

 فقط فکر کن که جنگ جهانی سوم رخ داده و همه از روی زمین محو شده اند و فقط شخص آناند بشیرAnand Bashir ، که این پرسش را پرسیده، باقی مانده است. تمام دنیا به ناگهان ازبین رفته، فقط بشیر باقی مانده است و در کورگان پارکKoregaon Park  در پونا Poona  نشسته است. آیا برتر خواهی بود و یا کهتر؟ فقط خودت خواهی بود، زیرا هیچکس نیست که بتوانی خودت را با او مقایسه کنی!

 عارف کسی است که فقط می داند که او خودش است. او بر اساس نور خویشتن زندگی
می کند، او فضای خودش را خلق می کند، او وجود خودش را دارد. او کاملاٌ از خودش رضایت دارد، زیرا بدون مقایسه نمی توانی ناراضی باشی. و او یک انسان نفسانی نیست، نمی تواند باشد نفس به مقایسه نیاز دارد، نفس از مقایسه تغذیه می شود. او فقط خودش است و کار خودش را می کند. گل سرخ، گل سرخ است و نیلوفرآبی، نیلوفرآبی، و برخی درختان بسیار بلندقامت هستند و برخی درختان بسیار کوتاه ، ولی همه چیز همانی است که هست.

 فقط سعی کن لحظه ای بدون مقایسه ببینی، و آنوقت عقده ی خودبرتربینی کجاست و عقده ی حقارت کجاست؟ و نفس کجاست که منبع این دو است؟

 

اشو / کتاب خرد / فصل نوزدهم

Osho / The Book Of Wisdom / Ch. 19

برگردان: محسن خاتمی

mohsenlove@gmail.com


ادامه مطلب