تبليغاتX
اشو - باگوان شری راجنیش OSHO RAJNEESH

اشو - باگوان شری راجنیش OSHO RAJNEESH

قطره ای که در اقیانوس هستی حل شد...

بشر امروز به هيچ وجه ديندار نشده است. بعد از چندين هزار سال تعليم، اتفاق مهمي نيافتاده است. چيزي از بنيان نادرست ..... (ادامه مطلب!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 15:30  توسط Osho Dream Star  | 

 

انسان داراي سه منبع انرژي است، يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلافي مي كنند و به ... ـ (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 15:37  توسط Osho Dream Star  | 

سوال: شنيده ام شما مي گوييد شناخت و دانش بي فايده است؟

اشو: نه من اين را نگفته ام. شناخت و دانش بسيار سودمند و با فايده است. خرد كاملا بي فايده است! شناخت در بازار مورد نياز است، در داد و ستد، در سياست. همه جا شناخت مورد احتياج است- در فن آوري در علم – همه جا شناخت مورد نياز است. شناخت بسيار سودمند است و واجد كارايي؛ خرد، دانايي، مطلقا بي فايده است؛ اما همين زيبايي آن است. يك كالا نيست، نمي توانيد آن را در هر راهي به كار ببريد؛ نميتوانيد آن را بفروشيد، نميتوانيد آن را بخريد؛ به عالم فايده گرايي و كارايي تعلق ندارد؛ يك شكوفايي است...

به خاطر بسپاريد، جهان بيروني عالم فايده است؛ جهان دروني عالمي واجد معني است، نه عالم فايده. جهان بيروني يك بعد كاملا متفاوت دارد – در آنجا اين مورد نياز است. شما به نان نياز داريد؛ شما به كره نياز داريد؛ شما به خانه نياز داريد؛ شما به دارو نياز داريد؛ به لباس و به هزاران چيز محتاجيد. اما در جهان دروني واقعا از تجمل به دور است؛ يك شادي است، يك سرور و شعف ناب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 14:30  توسط Osho Dream Star  | 

ذهن: دوست يا دشمن؟

سوال:

 شما در مورد بي ذهني صحبت مي كنيد، اما اين موضوع چگونه در زندگي همگان عملي است؟

 

اشو:

من نمي گويم كه وقتي شما به مثابه بي ذهني تجديد حيات يافته ايد، نمي توانيد از ذهن استفاده كنيد. ذهن كاربردهاي محدود خود را داراست. آن را به كار ببريد. من نميگويم وقتي... روی ادامه مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 16:51  توسط Osho Dream Star  | 

 

در زمان هاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي ميكرد كه وزيران خردمند زيادي در خدمت داشت.

روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فراخواند و به آنها گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد جمله اي حك شده باشد كه وقتي ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين جمله نگاه ميكنم مرا غمگين سازد.

وزيران خردمند همگي به فكر فرو رفتند و شروع به .... (برای خواندن کل مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 15:46  توسط Osho Dream Star  |